تبليغاتX
تنهاتـرين تنهـــــــــا


تنهاتـرين تنهـــــــــا




درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشــق :

آمار وبلاگ :

چت روم وبلاگ

زمان

دوستــــان مـــن

اي كاش بودي

 

كاش بودي تا دلــم تنهــا نبود تا اسيـــرغصه فـــردا نبـود...

 

 كاش بودي تا براي قلـب من زندگـي اينگونه بي معنــا نبـود...

 

 كاش بودي تا لبــان سـرد من قصه گوي غصـه غمهـا نبـود ...

 

كاش بودي تا نگاه خستــه ام بي خبـراز مـوج و از دريـا نبـود ...

 

كاش بودي تا زمستـان دلــم اين چنين پرسـوز وپرسرمـا نبـود...

 

 كاش بودي تا فقط بـاوركني بعـد تــو اين زندگـي زيبــا نبـود...

 

 اي كــاش بـــودي ...

 

 

 


نويسنده: سعیـده مورخ: پنجشنبه 3 مرداد1387 در ساعت: 22:52
|+|
عشق يعني...

 


تـو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم .

 

بفهمـم عشـق يعني چي ... بفهمـم دل کجاست ...

 

بفهمـم وقتي کسي عاشـق ميشه چه حالي داره ...

 

بفهمـم درد عشـق چيه ...

 

 حالا مي دونـم ... ميدونـم عشـق يعني تشنگي ،

 

 يعني نيــاز ، يعني التمـاس ، يعني آرزو...

 

عشق يعني خواستـن و به دست نيـاوردن...

 

عشـق يعني دويـدن و نرسيـدن

 


 


نويسنده: سعیـده مورخ: دوشنبه 31 تیر1387 در ساعت: 5:12
|+|
توچنان در دل مارفته كه جــان در بدني

 


من چـرا دل به تـو دادم كه دلــم ميشكنـي....

يا چه كردم كه به من باز نگه نمي كنـي....

دل و جانـم به تـو مشغول و نظـر در چپ و راست...

تا نداننـد رقيبـان كه تـو منظور منـي....

ديگران چـون برونـد از نظـر دل برونـد....

تــو چنـان در دل ما رفتـه كه جـان در بـدنـي


 


نويسنده: سعیـده مورخ: یکشنبه 23 تیر1387 در ساعت: 5:36
|+|
با انصاف تر باشيم

 


خــدايـــــــــا!

 چرا بيشتر ما آدم ها ،

 فقط وقت بيماري،خستگي و سختي ياد تو مي افتيم؟

مگر وقتهايي كه غرق نعمتيم هرچه داريم از تونيست؟

 مگر سلامتي و شادابي و خوشبختي مان

 موهبتي از سوي تو نيست؟

 پروردگـار نازنينــم ! كمك كـن!

كمي با تو با انصاف تر باشيم

به خاطر همه چيزهاي خوبي كه داريم

 و همه چيزهاي بدي كه نداريم


 


نويسنده: سعیـده مورخ: چهارشنبه 19 تیر1387 در ساعت: 4:59
|+|
خیلی سختــــه

 


خيلي سختـه که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ،

اما يه دفعه اشک از چشـات جـاري بشه ...

 خيلي سختـه که کسي رو دوست داشتـه باشي ، امـا ندونـه ...

خيلي سختـه که دوسش داشتـه باشي ،

 اما نتـونـي باهاش بمونـي ...

 خيلي سختـه که ازت بپرسـه : حاضري باهام بموني ؟

 و تو با اينکه آرزويي جــزاين نداري ،

 فقط بخاطر خودش مجبور باشي بگي : نـه ...

خيلي سختـه که عزيزترين فرد زندگيت ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سختـه که عشـق رو از نگاه کسي بخوني ،

اما نتونه بهت بگـه ...

به خــــــدا خيلــــي سختــــــه

 


نويسنده: سعیـده مورخ: سه شنبه 18 تیر1387 در ساعت: 16:33
|+|
عاشقا دیوونه میشن ...

 


 اگر کسي رو دوست داشته باشي ،

 

نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني...

 

 نمي توني دوريش رو تحمل کني...

 

 نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري...

 

 نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ...

 

 واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن...

 



نويسنده: سعیـده مورخ: دوشنبه 17 تیر1387 در ساعت: 5:37
|+|
هميشه عاشقت بودم

 


اگـه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيـا به پايان برسه

 

 تموم خطهاي تلفن ، تالارهاي گفتگو و اي ميل ها

 

 اشغال ميشه .پـر ميشه از :

 

 از اينكه رنجوندمت پشيمونم منــو ببخش...

 

   تـو رو عاشقـانـه مي پرستــم ...

 

مراقب خودت باش...

 

اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره

 

 هميشـه عاشقت بـودم ولـي هيچوقت بهت نگفتــم

 

 پس عشــق و محبت را تقـديـم آنكـه دوستش داريم كنيم

 

شايــد فــردايــي نبـاشـد

 

 


 


نويسنده: سعیـده مورخ: سه شنبه 11 تیر1387 در ساعت: 23:26
|+|
دوستت دارم ...

 


چيزي جز سکـــوت در برابرت نـدارم...هيــچ !    

                       
حالا من در هياهوي درونــم گــم شده ام


ببين  بــه  کجا رسيده ام


فقط يکبار بنگر به من ببين


چگونه مي پــرستمت


ببين به جاي اشک برايت دعــا مي کنــم...


ببين براي گفتن دوست داشتنت التمــاس مي کنــم


در سکوت مي شکنــم...تــو را فريــاد مي زنـم...


در سکـوت اشک مي ريــزم...براي تــو لبخند مي زنـم...


بمــــان !!!!...بمـان تا فريادم به گوشت برسـد...


لبخنــد بـزن...که آرزوي ديدنش را دارم...


هنـوز صداي خنده هايت در گوشـم آواز مي خواننـد..


آواز سرمستـي ...آواز زندگـي


به پاکيت قسـم...به زلالـي آب قسـم


نويسنده: سعیـده مورخ: سه شنبه 11 تیر1387 در ساعت: 16:20
|+|
دل شکسته

 


بي صدا استكان از دستم افتاد شكست ،

پدرم ناراحت شد ...مادرم حرص خورد ...

برادرم گفت قشنگ بود...

خواهرم گفت مال من بود ..؟؟

 اما وقتي قلبــــم شكست هيچ كس چيزي نگفت ....

بميــــرم اي دل كه بي صـدا شكستي


 


نويسنده: سعیـده مورخ: یکشنبه 9 تیر1387 در ساعت: 22:25
|+|
كاش كودك بودم

 


اي کاش کودک بودم!!!

تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود !

اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم .

نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ...

اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد

با يک بوسه ي مـــادر

 همه چيز را فراموش ميکردم

 

 

 

 


نويسنده: سعیـده مورخ: شنبه 8 تیر1387 در ساعت: 13:47
|+|
دلم برات خيلي تنگ ميشه

 

 

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...

من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟


 آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....


رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن...

حالا چطور بگم تنهام؟؟


چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟


آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....

آخه...تو،توي قلب مني...

آره!تو قلب من....


براي همينه كه هميشه با مني...

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...


براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...


هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....

ديگه نميتونم تحمل كنم...


دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...

مست از عطرت.


 صداي مهربونت رو ميشنوم ...

و آخر همه اينها...به يه چيز ميرسم.....

به عشق و به تو.....


آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

اونوقت ديگه تنها نيستم


حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوست دارم..

 به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...

پر از ياد عشقه... 

پر از اشكهاي گرم عاشقونست


 


نويسنده: سعیـده مورخ: پنجشنبه 6 تیر1387 در ساعت: 23:44
|+|
منتظرت مي مانم


در کنار جاده ي عشق با يک بغل ياس منتظرت مي مانم

دلواپسي هايم را به شب مي بندم

قاصدکهاي خيالم را به سويت پرواز مي دهم

و منتظرت مي مانم

ديگر از نامرديها خستـــه شدم

و زير سکوت قلبهاي آهنــي مي‌شکنم

 و با دل تنـهــا منتظرت مي مانم

تو را در سپيده‌دم فرداها مي‌بينم

 و صداي دلنشين تو را مي شنوم

تو مي‌آيي و با پاک‌ترين لبخند ،  وجودم را به اسارت مي‌گيري

 و گرمي حضوري خورشيدوار را به طلوع آرزوهايم حک مي‌کني

 و آمدنت همچون قاصدکي بهار را

براي هستي خزان زده ام به ارمغان مي آورد

پس بيا که همچنان منتظرت هستم...


 

نويسنده: سعیـده مورخ: جمعه 3 خرداد1387 در ساعت: 14:11
|+|
دادگاه عشق


در دادگاه عشق ،

قسمم قلبـــم بود ، وكيلم دلـــم

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان .

قاضي نامــم را بلند خواند

و گناهـــم را دوست داشتن تــــو اعلام كرد

سپس محكوم شدم به تنـهـــايي و مـــرگ .

كنار چوبه دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

و من گفـتــــم :

به تــــو بگويند ... دوستــت دارم



 

نويسنده: سعیـده مورخ: چهارشنبه 1 خرداد1387 در ساعت: 0:20
|+|
عكـــس




 

نويسنده: سعیـده مورخ: سه شنبه 24 اردیبهشت1387 در ساعت: 13:4
|+|
او براي هميشه ديـــر كرده

 


آيينه پرسيــد که چــرا ديــر کرده است

 

 نکنــد دل ديگري او را اسيــر کرده است

 

خنديدم وگفتـــم : او اسيــر مـن است

 

تنهــــا دقايقي چند تأخير كرده است

 

گفتم امروز هوا سرد بوده . شايد موعد قرار تغيير كرده است

 

خنـديــد به سادگي ام آيينــه و گفت :

 

 احساس پاك تــو را زنجيـر كرده است .

 

 گفتـــم از عشــق مـن چنين سخن مگــو .

 

 گفت: خوابي سالهـــا دير كرده است .

 

 در آيينه به خــود نگــاه مي كنــم ،

 

 آه.......!

 

عشق تــو عجيب مرا پيـــر كرده است .

 

 راست گفت آيينه كه منتظـر نبــاش

 

 او بــراي هميشـه ديــر كــرده است

 

 


نويسنده: سعیـده مورخ: سه شنبه 17 اردیبهشت1387 در ساعت: 21:28
|+|